تبليغاتX
یه شازده کوچولوی عاشق
یه شازده کوچولوی عاشق

حرف اخر

و اين منم

 زني غرق شده در سكوت سرد زمان

خفته در اغوش خيال

و گمگشته در ميان هجوم ناله هاي واژگان.

در هجوم ثانيه ها در افق بي روزن دلتنگي به خود مينگرم.

 به خود. به خود.

 به خودم.

نميدانم نميدانم نميدانم.

يك تحول.

يك نگاه تازه. يك رنگ تازه. يك روز تازه. يك اهنگ تازه.

و من ديگر اني نيستم كه بودم.

من خودم هستم نه ديگري نه هيچكس .

من خودم هستم.

خودم خودم وفقط خودم...

 

 

خداحافظ شازده كوچولوي عاشق.

براي هميشه خدا حافظ.

2 نوشته شده در  چهارشنبه 17 فروردین1384ساعت 9:8  توسط شازده کوچولو | 

دل من میخواهد...
و دلم میخواهد که در اندوه خزان غرق شوم

و میان گلها.به نشانی در راه

باز سوی خاطره ها باز شوم.

و دلم میخواهد به سوی خاطره ها گم گردم.

تا به اندوه زمانی در راه دل من باز شود.

دل من میخواهد برم تا ته اوج

بروم تا افق روشن دلتنگیها

بروم تا به سر سلسله بی برگی

بروم تا ته موج

بروم تا زپس ثانیه ها

و دلم میخواهد که میان افق برتر شب غرق شوم

دل من میخواهد تا سر قله شب

به میان شبه خاطره ها گم گردم

دل من میخواهد تا ابد تا ته عمر

به میان شبه چشمانت گم گردم

دل من میخواهد...

2 نوشته شده در  چهارشنبه 19 اسفند1383ساعت 11:29  توسط شازده کوچولو | 

من_جمعه_سمنان_ماشین!
حدود ساعت ۷ بود .

روز جمعه اونم تو سمنان!

خدا نسیب نکنه هیچکس حتی حاظر نیست از خونش بیرون بیاد.

حوصله هر دوتامون سر رفته بود.

گفتم مینا من میخوام برم نگاتیوامو چاپ کنم پایه ای بریم بیرون یه خورده هم خرید میکنیم.

مینا هم از خدا خواسته!

دوتایی لباس پوشیدیم.عکاسی که بسته بود روز جمه اونم تو سمنان!

رفتیم خرید داشتیم از خیابون رد میشدیم که یدفعه!

نمیدونم اصلا چی شد اول نور چراغای یه ماشین که باسرعت به سمتم میومد و...

 یه دفعه رفتم هوا خوردم زمین .

اولش گیج بودم خواستم بلندشم که پام تیر کشید همه دور وبرم جمع شده بودن.

مینا هم ترسیده بود مرتب میگفت چیزیت که نشده؟

منم یه دفعه فردین بازیم گل کرد خواستم مینا ناراحت نباشه. وسایلارو جمع کردم گفتم مینا بریم خونه!

هرچی هم که اسرار کرد بریم بیمارستان من قبول نکردم.

نمیدونم بابا ولش کن .و الان برام چیزی نمونده جز یک پادرد بد.

البته امروز یه دفعه دردش زیاد شد شاید عصر برم درمانگاه.

نمیدونم ولی فقط تو کف کار ماشینی موندم که با سرعت از عمد به من کوبید

 و حتی حاظر نشد از سرعتش کم کنه چه برسه که وایسته!

نمیدونم ولی اگه خودمو کنار نکشیده بودم الان دیگه هیچ شازده کوچولوی عاشقی نبود که این چیزا

 رو تایپ کنه...

2 نوشته شده در  سه شنبه 18 اسفند1383ساعت 8:12  توسط شازده کوچولو | 

نمیدانم...
درهجوم سهمگین ترین لحظه های عمرم.

در خلسه ای بی پایان.

در هجوم لحظه هایی ناب که گویی شاید پایانی ندارد.

به خود میاندیشم به خود به او به این لحظه به این مکان.

نمیدانم نمیدانم.

در خود گم گشته ام و وجود بیالایشم در خود فرو رفته.

هرگز اینگونه نبودم هرگز

نمیدانم نمیدانم که چه پیش خواهد امد.

نمیدانم...

 از خودم بگذریم.

امروز یه مطلب تو روزنامه خوندم که اعصابمو حسابی ریخت به هم البته روزنامه مال دیروز بود.

اخه ما از نظر اطلاع رسانی در مکان بالایی قرار داریم.

تلویزیون که نداریم .

رادیو تعطیله و روزنامه ها هم که یه روز بعد میرسه.خوشبه حال ما مگه نه؟

حالا بریم سر متن روزنامه .

نوشته بود مجلس لایحه دو فوریتی در خواست اضطراری دولت رو برای جبران خسارات ناشی از برف گیلان و زلزله زرند کرمان رو رد کرد

البته تقاضای دو فوریتی اون تصویب شد ولی...

نمیدونم.نمیگم که من گیلانیم .من اینو میگم که من اونجا بودم وبه چشم دیدم.

نمیخوام وارد سیاست بشم ولی..

گاهی ادم خودش میمونه.

2 نوشته شده در  چهارشنبه 12 اسفند1383ساعت 11:3  توسط شازده کوچولو | 

بابا یکی توجه کنه!
بابا ای ول دوستان.

میشه خواهش کنم یکی نوشته قبلیه منو هم بخونه؟

اخه من نوشتم دیگه.

احساس سر خوردگی یدا کردم.اخه گناه دارم دیگه.

2 نوشته شده در  دوشنبه 10 اسفند1383ساعت 13:19  توسط شازده کوچولو | 

سایه های ترس
در فراسوی نا خود اگاه وجودم هنوز هم ترسی فرو خفته جریان دارد.

نمیدانم نمیدانم نمیدانم نمیدانم که با ان چه کنم.

هنوز هم گهگاه قلبم را میفشارد و سایه های شک و تردید بر وجودم سایه می افکند.

و من...

و من همچنان با خود میجنگم.

با او میجنگم.

نمیدانم نمیدانم ولی سایه های ترس تمام وجودم را در خود گرفته است.

2 نوشته شده در  یکشنبه 9 اسفند1383ساعت 10:28  توسط شازده کوچولو | 

یه سلام دیگه
سلام به همه ی دوستان عزیز خودم.

نمیدونم از کجا شروع کنم.ولی خوب بالاخره از یه جایی باید شروع کرد!

امروز بعد از یه هفته من به دانشگاه گام نهادم و اکنون در دانشگاه بسر میبرم!

و اکنون اهم اخبار البته به صورت خلاصه:

۱- امروز صب گوشیم از کار افتاد!

حالا من ماندم و یک گوشیه خراب خدا کنه که بتونم یه کاریش بکنم 

البته امروز که از ۸ صب تا ۸ شب کلاس دارم.ببینم بعدش میتونم یه موبایل فروشی پیدا کنم یا نه.

۲-من در طی این هفته به مدت سه روز در کلاس های فشرده ی نمایش که برای اولین بار با حظور ۱۰ استان در سمنان تشکیل میشد شرکت نمودم.

۳-و اینکه من هنوز زنده هستم.

یه چیز جالب امروز اومدم دانشگاه بچه ها برگشتن به من میگن خوش گذشت رفتی خونه!

بابا من که جایی نرفته بودم که!

در هر حال از تمام دوستان عزیز که نتونستم بهشون سر بزنم معذرت میخوام.

 

2 نوشته شده در  یکشنبه 9 اسفند1383ساعت 8:9  توسط شازده کوچولو | 

سلام
نمیدونم باید از کجا شروع کنم ولی خوب خودمم یه جورایی تو کار خودم موندم.

بابا من دیگه یه جورایی همه چی رو ترکوندم.

یعنی یه جورایی در طول دو هفته همش دو سه روز سر کلاسا حاظر شدم  و بقیه رو هم پیچوندم.

به من میگن دانشجوی درسخون.

حالا یه کاری میکردم خوب بود همش خونه بودم.

از فردا هم که باید سر کلاسای فشرده حاظر باشم. یعنی دانشگاه بی دانشگاه.

خوب دیگه ما اینیم دیگه!

سعی میکنم دیگه وقتی حال ندارم چیزی ننویسم که موجبات نگرانی کسی رو فراهم نکنم اگه وقط کردم دوباره اپ میکنم.

2 نوشته شده در  سه شنبه 4 اسفند1383ساعت 13:52  توسط شازده کوچولو | 

من برگشتم
نمیدونم از کجا باید شروع  کنم یا از چی باید بگم ولی خوب هر طوری بود برگشتم.

هنوزم اونجا سرده هنوزم اب قطعه هنوزم هیچ کدوم از خونه ها اب ندارن هنوزم....

نمیدونم نمیدونم نمیدونم.

با تلاش زیاد و به سختی خودمو رسوندم سمنان که اینجا هم بدتر بود حالا هم که منه مریضه بیچاره افتادم تو خونه.

نمیدونم نمیدونم

 اه اصلا دیگه دلم نمیخواد بنویسم. اصلا حوصله خودمو هم ندارم.

2 نوشته شده در  سه شنبه 27 بهمن1383ساعت 8:2  توسط شازده کوچولو | 

ممنون

نميدونم چطور بگم ولی همه چيز درست شد. حالا اون دوباره ميخنده !

درست مثل اونوقتا...

هنوزم نميدونم چطور شد. امروز كه ديدمش يه جورايی عوض شده بود فكر كردم كه دانشگاه رفتنش بالاخره همه چيزو درست كرده ولی انگار يه دليل ديگه ای داره.

نميگه چی شده آدرس كوچه علی چپو هم خوب بلده!!

ولی چشاش...

چشاش كه هيچ وقت به من دروغ نميگن.

شايد لباش راستشو نگن ولی اون چشای سبز خوشكلش دوباره برق ميزنه منم خوشحالم خيلی خوشحال.

امروز گفت تو چرا شبيه مرده ها شدی چرا چشات اينطورين.

بعد با چشاش خنديد و ادای من در آورد :

چشات هيچوقت به من دروغ نميگن!

ای ما كه يه پری خانم بيشتر نداريم هر چی بگه باشه.

تازه حاضرم تمام مشقاشو بنويسم. فقط دوباره مثل اونوقتا نشه.

ولی خوب من يه چيزو خوب فهميدم كه اگه ده تا هفته هم فرصت داشتم بازم از دست من كار ساخته نبود.

چونكه گره كار به دست يكی ديگه باز ميشد.

من كه نميتونستم چشاشو بخندونم كه ولی انگار اون خوب ميتونست.

خوبه حداقل اين دنيای شيطون لجباز از يكی حساب ميبره. منو بگو كه چقدر التماسش كردم.

ازت ممنونم.خيلی خيلی ممنون كه دنيای ما رو مثل اولش كردی. به خدا ديگه طاقت ديدن نگاه ناراحتشو نداشتم.

ممنون، ممنون، بازم ممنون.. به خدا ديگه پر حرفی نميكنم! تو هم نگاهت رو از رو پنجره بردار داداشی. باشه؟

ببين انقدر خوشحالم كه ميخوام همين الان اسلامو به خطر بندازم ولی نميشه كه!

هر چی باشه من به اسلام و كلاس معارف ارادت خاصی دارم!

در هر حال بازم ممنون.

ولی ميدونی بهت حسوديم شد آخه انگار تو رو بيشتر از من دوست داره.

راستی برام دعا كن كه ايندفعه مثل اوندفعه نشه هنوز هيچی نشده دوباره دارم قاطی ميكنم. نميدونم.. واقعاً نميدونم. فقط برام دعا كن..

2 نوشته شده در  سه شنبه 20 بهمن1383ساعت 18:36  توسط شازده کوچولو | 

دلتنگ چشمانت..

هنوزم چشاش همونجوريه شايد اندوه نگاهش يه خورده كمتر شده باشه ولی هنوز هست...

نميدونم. نميدونم. واقعا نميدونم بايد چيكار كنم.

دو هفته بيشتر وقت نداشتم كه يه هفتش تموم شد. نميدونم بايد چيكار كنم كه چشاش دوباره مثل سابق بخنده.

عزيزم عزيز نازم فدای چشای خوشكلت بشم آخه چيكار كنم كه چشات دوباره بخنده؟

در تمام لحظات با هم بودن آنزمان كه نگاهم در نگاهت گره ميخورد هر زمان كه به تو چشم ميدوختم  اندوه نگاهت در تمام وجودم رخنه ميكرد كاش ميتوانستم اندوه را از نگاهت بزدايم.

آخه من يه دنيا كه بيشتر ندارم كه.

گفتم نميتونی منو گول بزنی چشات به من دروغ نميگن.

اونوقت چشاتو بستی لبات ميخنديد ولی چشمات كه بسته بود!!

آخه من دلم ميخواد چشات بخنده مثل اونوقتا يادته ؟

كی مثل اونوقتا ميشی عزيزم ؟

دلم چشای خندونتو ميخواد خوب كاش همش دست من بود اونوقت ميتونستم دوباره نگاهتو بخندونم.

گفتم اگه دنيا رو بهم بدی ديگه هيچی نميخوام.

گفت مينويسم امضا ميكنم دنيا مال تو ! ولی من كه ميدونستم دنيا رو به من نميده.

تازه آرمانم فهميد.

پرسيدم دنيامو ديدی؟

گفت آره ديدمش ولی انگار تو دلش يه دنيا غم بود.

چيزی نگفتم ولی خوب من كه ميدونستم.

عزيزم كاش غم نگاهت دود ميشد و هوا ميرفت..

چقدر دلتنگ نگاه درخشانت هستم و چقدر نگران.. آخه كی چشات مثل قبلنا ميشه عزيزم؟

2 نوشته شده در  یکشنبه 18 بهمن1383ساعت 19:35  توسط شازده کوچولو | 

شبی در گذر

ميخوايم امشب خودمون رو خالی كنيم.

خيلی وقته كه از كنار هم بودنمون گذشته،خيلی وقته..

در خود مانديم.. در خود باهم، كنار هم باهم و باز هم باهم شايد در كنار هم شايد با هم ولی جدا از هم...

امشب پيششم ولی...

نميدانم. نميدانم چرا اينگونه ام. چرا اينطور. چرا اينچنين.

واژه ها در ذهنم به هم ميپيچند. در هم فرو ميروند و بر هم ميلغزند.

در آشفتگی بی پايان ذهنم همچنان در خود ميچرخم. اصلا نميدانم. نميدانم. حتی نميدانم كه چه مينويسم

تنها صدای بر خورد انگشتانم بر شيشه سكوت قدم ميزنند....

مثلا قراره انرژی بدم يا شايد لبريز از انرژی باشم ولی تنها چيزی كه ندارم همينه.

از خودم بدم مياد يه آدم عصبيه ديوانه! خودمم نميدونم چمه. كاش ميدونستم. ببخشيد عزيزم. تو سرم نزن! من خودمم نميدونم اين جفنگيات از كجا اومدن.

ولی مگه قرار نيست امشب خودمون رو خالی كنيم؟

 

پاك آبروی آدم را می بره!! حالا درسته من يكی زدم تو سرت ( آروم زدم!!) ولی نباید كه..

در خود گم شدم و كلمات نيز كمكی به حال و روزم نمی كند.. حرفی برای گفتن نیست. حرفی كه بتواند فاصله ها را در هم شكند و كمكی باشد و مرهمی..

 

در  تهاجم واژه ها در خود فرو ميروم ولی واژه نيست كه راز درونم را افشا كند..

افسوس كه خود نيز نميدانم چرا اينگونه ام...

دنيا ديگه نمينويسه مثلا قرار بود پست مشترك بزاريم! نميدونم.. نميدونم.. كاش ميدونستم قراره چی پيش بياد...

كاش امشبم مثل گذشته ها بود..

2 نوشته شده در  سه شنبه 13 بهمن1383ساعت 20:56  توسط شازده کوچولو | 

ادم فضایی یا حجت الاسلام؟
نمیدونم چرا هستم یعنی میدونم ولی..

الان پشت یکی از دستگاههای دانشگاه که دیگه داره به دستگاه اختصاصی من تبدیل میشه نشستم

 و دارم تایپ میکنم.

مثلا مرام گذاشتم اول صب اومدم دانشگاه که واسه دوستام انتخاب واحد کنم!.

خوب دیگه ما اینیم.

میخواستم سه شنبه برم خونه کارامو هم ردیف کردم.

وقتی زنگ زد گفتم میخوام برم!

گفت خوب بله شما که کاری نداری میتونی بری خوب.

ول صداش چیز دیگه ای میگفت.

پس من مهربون شدم وموندم.به خدا ولی بهم تیتاب نداده من خودم نخواستم تنهاش بزارم.

فقط دنیا الان از دستم شاکی شده اونم حسابی.

خوب من چیکار کنم.

دنیایی من میام لاهیجان از دلت در میارم دیگه خوب نانازم.

نمیدونم الان یه سر رفته بودم وبلاگ اقای اسد الله علی محمدی.

یه بیانیه هم اونجا صادر کردم.

و به این نکته پی بردم که چرا موقع دبیرستان معلم معارفمون به من مبگفت حجت الاسلام!

ولی به این نکته پی نبردم که چرا مدیر گروهمون به من میگه ادم فضایی!

و حالا ای شمایگان که مرا میشناسید من کدامیکم؟

مثل اینکه نمایشنامه دیشبی رو حرف زدن من اثر گذاشته!

راستی کسی از شما ارفه رو خونده؟

2 نوشته شده در  چهارشنبه 7 بهمن1383ساعت 9:17  توسط شازده کوچولو | 

من و ...؟
نمیدونم ولی خوبه که ادم در تمام مسائل همه چیزو با گروه خودش هماهنگ کنه!

وای نمیدونی نزدیک بود الکی تا اخر هفته به خاطر انتخاب واحد سمنان بمونم در صورتیکه انتخاب واحد ما از دیروز شروع شده بود!

ولی خوب خدا رو شکر به خیر گذشت ولی خوب نزدیک بود الکی اینجا بمونم تازه چند نفرو هم گمراه کردم که مجبور شدم واسه اونا هم انتخاب و احد کنم.

یکی از بچه ها گفت ورودیه ما باید چهارشنبه عصر انتخاب واحد کنه منم قبول کردم.

ولی تقصیر منم هست چون من اصلا به این موارد فکر نکرده بودم که:

۱- اون فنیه من هنر

۲- اون مکانیک میخونه من گرافیک!

البته خوب هردوش اخرش یه جوره ولی اینکه دلیل نمیشه میشه؟

خلاصه اینکه ما انتخاب واحدمان را انجام دادیم و بدینوسیله مدت زیادی وقت کسب کردیم.

اما خوب کلی از برنامه هام بهم خورد.

حالا شاید یه کاریش کردم.

راستی از دوستان مهترمی که در رابطه با پست قبلی به من تیتاب!

دادند کمال تشکر و امتنان را دارم.

با تشکر.

یه شازده کوچولوی عاشق!

راستی یه عالمه اتفاق تازه افتاده که حیف فرصت ندارم بنویسم.

ولی یه نظر کلی بهشون میندازم.

۱-من دیروز دانشکده هنر ومعماری تهران مرکز بازبینی داشتم که رفتم.

۲-دیروز تونستم محمد رو واسه اولین بار ببینم.

۳-جمعه با اکیپ شهمیرزاد بودیم.

۴-تحقیقمو ارائه کردم.

2 نوشته شده در  دوشنبه 5 بهمن1383ساعت 13:43  توسط شازده کوچولو | 

شازده ایکه هاپو شده!
دیروز وقتی خودمو تو اینه نگاه کردم جا خوردم یعنی یه جورایی از قیافه ای که واسه خودم ساخته بودم ترسیدم!

یعنی واقعا وحشتناک شدم!

دقیقا نمیدونم چی بگم ولی با اون حاله سیاهی که دور چشامو گرفته شبیه هاپو های ۱۰۱ سگ خالدار شدم.

دیگه امروز صدای همه در اومده بود که بابا ترو خدا یه خورده به خودت برس این چه قیافه ایه!

بعضی از بروبچ که صمیمی تر بودن که میگفتن بابا مگه شوهرت مرده که تو خودتو این شکلی کردی!

نمیدونم ولی فقط اینو میدونم که مثل اینکه حسابی ناز شدم.

نمیدونم ولی دیگه حوصله خودمو هم ندارم فقط دنبال اینم که هرچی زودتر برم لاهیجان!

البته استاد عزیز وگرامم هم از من تحقیق خواسته که واسه اونم  مجبورم یه سر برم تهران!

نمیدونم دیگه گرفتاری پشت گرفتاری!

خلاصه ما مانده ایمو یک دنیا گرفتاری باشد که مشکلات ما نیز سر اید.

حالا مثل فروزان که متخصص این کاره یه شعر بی معنی!

روز هجرانو شب فرقت یار اخر شد

زدم این فالو گذشت اخترو کار اخر شد۱

نمیدونم چرا ولی دلم خواست بنویسمش!

خوب دلم خواست دیگه!

 

2 نوشته شده در  سه شنبه 29 دی1383ساعت 15:48  توسط شازده کوچولو |