تبليغاتX
یه شازده کوچولوی عاشق

یه شازده کوچولوی عاشق

شازده ایکه هاپو شده!

دیروز وقتی خودمو تو اینه نگاه کردم جا خوردم یعنی یه جورایی از قیافه ای که واسه خودم ساخته بودم ترسیدم!

یعنی واقعا وحشتناک شدم!

دقیقا نمیدونم چی بگم ولی با اون حاله سیاهی که دور چشامو گرفته شبیه هاپو های ۱۰۱ سگ خالدار شدم.

دیگه امروز صدای همه در اومده بود که بابا ترو خدا یه خورده به خودت برس این چه قیافه ایه!

بعضی از بروبچ که صمیمی تر بودن که میگفتن بابا مگه شوهرت مرده که تو خودتو این شکلی کردی!

نمیدونم ولی فقط اینو میدونم که مثل اینکه حسابی ناز شدم.

نمیدونم ولی دیگه حوصله خودمو هم ندارم فقط دنبال اینم که هرچی زودتر برم لاهیجان!

البته استاد عزیز وگرامم هم از من تحقیق خواسته که واسه اونم  مجبورم یه سر برم تهران!

نمیدونم دیگه گرفتاری پشت گرفتاری!

خلاصه ما مانده ایمو یک دنیا گرفتاری باشد که مشکلات ما نیز سر اید.

حالا مثل فروزان که متخصص این کاره یه شعر بی معنی!

روز هجرانو شب فرقت یار اخر شد

زدم این فالو گذشت اخترو کار اخر شد۱

نمیدونم چرا ولی دلم خواست بنویسمش!

خوب دلم خواست دیگه!

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 29 دی1383ساعت 15:48  توسط شازده کوچولو  | 

و باز در غربت تنهایی

دیشب حدود ۱۲ بود که گوشیم زنگ زد.

داشتم درس میخوندم !

خوب خیلی تعجب کردم اخه گوشیم در حالت عادی زنگ نمیخوره.

خوب دیگه چه میشه کرد.

شماره اشنا بود گوشی رو برداشتم.

سلام عزیزم...

یه صدای اشنا که شاید یه وقتی تموم امیدم به این بود که با اون اروم بگیرم.

ولی ایندفعه...

داشت حرف میزد ولی صداش ازارم میداد خودش فهمید.

پرسید مزاحمم؟

گفتم نه .

گفت پس چرا رسمی حرف میزنی؟

گفتم ترجیح میدم با هم اینطوری صحبت کنیم.

زیاد حرف نزدیم شاید هفت هشت دقیقه!

یه دفعه گفت اگه یه چیزی ازت بپرسن راستشو میگی.

گفتم اره تو که میدونی من دروغ  نمیگم.

گفت دلت برام تنگ میشه؟

نمیخواستم راستشو بگم ولی قول داده بودم پس گفتم نه!

فقط گفت باشه بعد سزیع گوشی رو قطع کرد.

تو صداش یه بغض گنده بود ولی من واقعا نمیدنستم که چی بگم...

در خودم در وجودم در اندوهم خم شدم تا فراموش کنم

تا همه چیز را فراموش کنم تا انی باشم که پیش از این بودم ولی...

ولی افسوس که ...

نمیدانم نمیدانم نمیدانم چه کنم

ولی کاش که اینهمه تنها نبودم...

+ نوشته شده در  شنبه 26 دی1383ساعت 9:29  توسط شازده کوچولو  | 

تولدت مبارک عزیزم

وقتی زنگ زد تمام سعیمو کردم که خودمو بی تفاوت نشون بدم

خیلی عادی انگار که هیچ اتفاقی نیفتاده!

دلم داشت میترکید که بهش بگم تولدت مبارک ولی حرفمو خوردم!

ما اینیم دیگه

فدای چشمای سبزش بشم من!

دلم میخواست کنارش باشم کاش بودم کاش کنارش بودم!

دلم دنیامو میخواد دیگه...

در میان نور در میان روشنی در زیباترین لحظه زندگیم

 نگاهم به نگاه درخشانی خورد که تمام زندگیم شد

چقدر زیباست که کسی را بیابی که همانند تو باشد...

وچقدر شیرین و لذت بخش است

 که لحظه لحظه های زندگیت را در کنارش باشی...

از دست این دانشگاه لعنتی که منو از دنیام جدا کرد.

میخواستم سوپرایزت کنم عزیزم!

البته این اولشه باقیشو بهت نمیگم تا بیام لاهیجان!

دوست دارم یه عالمه

مثل اونوقتا...

قلبمو میشکافم برات دلت بخواد دلت نخواد

عمرمو میریزم یه پات دلت بخواد دلت نخواد....

و

بووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووس

بعضی ها لطفا اخماشونو باز کنن!

دنیای خودمه به هیچ کس نمیدمش.

دنيا تو که فکر نکردی من تورو یادم رفته.

دلم میخواست کنارت بودم ولی نیشه که!

الهی صد ساله بشی و دوباره تولدت مبارک هوارتا.

دوست دارم یه عالمه.

صب پرسیدی چرا اپ نمیکنم حالا جوابتو میدم

اخه میخواستم برای تو اپ کنم فدای تو بشم.

بازم دوست دارم وبازم میگم کاش کنارت بودم.و بازم

بووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووس.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 17 دی1383ساعت 18:53  توسط شازده کوچولو  | 

یه اتفاق تازه

امروزتو دانشگاه جلسه داشتیم درباره برنامه های ترم بعدمون
داشتیم صحبت میکردیم که یه دفعه گوشیم زنگ زد!
میدونم که باید سر جلسه خاموشش کنم ولی چون معمولا کسی زنگ نمیزنه گاهی اوقات این مطلب رو فراموش میکنم!
خلاصه گوشی رو جواب دادم نه شماره رو میشناختم نه صدای طرف مقابلو
گفت با یه شازده عاشق کار داره.
ولی اذیت نکرد وخودشو معرفی کرد.
داشتم حرف میزدم ولی چشم غره های اوید که میگفت زود خداحافظی کن بیا سر جلسه نذاشت که من ادامه بدم
خلاصه نشد با محمد حرف بزنم ولی وقتی امروز یه سری به وبلاگ تو پرشین بلاگم زدم دیدم که درستش کرده.
 و من چیزی نمیتونم بگم جز اینکه ممنون محمد!

+ نوشته شده در  سه شنبه 8 دی1383ساعت 14:5  توسط شازده کوچولو  | 

نمیدونم...

نمیدونم میخواستم نوشته هامو عوض کنم شاید یه جور دیگه بنویسم
ولی...
نمیدونم اتفاقات انگار که تمومی ندارن
شایدم هرگز نمیخوان تموم بشن...
داداشیم گفت مواظب باش! یه وقت از چاله به چاه نیفتی!
منم گفتم تو فقط مواظبش باش.من مواظب خودم هستم.
ولی کاش...
نمیدونم ولی شایدم داره یه اتفاقایی میافته ولی خوب ایرادی نداره.
هر چی میشه بزار بشه دیگی هیچ چیز برام اهمیت نداره.
در وجود سر گشته ام به دنبال چیزی میگردم که خود هم نمیدانم چیست
ولی کاش میدانستم
در خود گم گشته ام در خود در راه خود به دنبال خود
نمیدانم نمیدانم نمیدانم
خسته ام خسته خسته خسته ...
گویی که خوابیب هزار ساله نیز نخواهد توانست وجود خسته ام را التیام بخشد.
+ نوشته شده در  سه شنبه 8 دی1383ساعت 8:16  توسط شازده کوچولو  | 

سلام

اول باید بگم که نمیدونم چرا پرشین بلاگ با وبلاگ من مشکل پیدا کرد؟
 لابد دیواری کوتاه تر از من نبوده دیگه.
حالا من هی اپ میکنم هی چیزی نشون نمیده!
خلاصه بالاخره پری خانمم لطف کردو اینجا رو برام دستو پا کرد.
و منم اجبارا مجبور شدم اسبابکشی کنم اینجا!
اخه من پرتقالم دوست داشتم!
البته مهدی میگفت که تو بلاگ درایو ثبت نام کنم که حالا نشد دیگه
میخواسم وبلاگم رو عوض کنم یعنی نوع نوشته هاشو عوض کنم حالا تا ببینیم
خب فعلا دوستان!
+ نوشته شده در  یکشنبه 6 دی1383ساعت 13:58  توسط شازده کوچولو  |