شازده ایکه هاپو شده!
یعنی واقعا وحشتناک شدم!
دقیقا نمیدونم چی بگم ولی با اون حاله سیاهی که دور چشامو گرفته شبیه هاپو های ۱۰۱ سگ خالدار شدم.
دیگه امروز صدای همه در اومده بود که بابا ترو خدا یه خورده به خودت برس این چه قیافه ایه!
بعضی از بروبچ که صمیمی تر بودن که میگفتن بابا مگه شوهرت مرده که تو خودتو این شکلی کردی!
نمیدونم ولی فقط اینو میدونم که مثل اینکه حسابی ناز شدم.
نمیدونم ولی دیگه حوصله خودمو هم ندارم فقط دنبال اینم که هرچی زودتر برم لاهیجان!
البته استاد عزیز وگرامم هم از من تحقیق خواسته که واسه اونم مجبورم یه سر برم تهران!
نمیدونم دیگه گرفتاری پشت گرفتاری!
خلاصه ما مانده ایمو یک دنیا گرفتاری باشد که مشکلات ما نیز سر اید.
حالا مثل فروزان که متخصص این کاره یه شعر بی معنی!
روز هجرانو شب فرقت یار اخر شد
زدم این فالو گذشت اخترو کار اخر شد۱
نمیدونم چرا ولی دلم خواست بنویسمش!
خوب دلم خواست دیگه!
