تبليغاتX
یه شازده کوچولوی عاشق

یه شازده کوچولوی عاشق

من برگشتم

نمیدونم از کجا باید شروع  کنم یا از چی باید بگم ولی خوب هر طوری بود برگشتم.

هنوزم اونجا سرده هنوزم اب قطعه هنوزم هیچ کدوم از خونه ها اب ندارن هنوزم....

نمیدونم نمیدونم نمیدونم.

با تلاش زیاد و به سختی خودمو رسوندم سمنان که اینجا هم بدتر بود حالا هم که منه مریضه بیچاره افتادم تو خونه.

نمیدونم نمیدونم

 اه اصلا دیگه دلم نمیخواد بنویسم. اصلا حوصله خودمو هم ندارم.

+ نوشته شده در  سه شنبه 27 بهمن1383ساعت 8:2  توسط شازده کوچولو  | 

ممنون

نميدونم چطور بگم ولی همه چيز درست شد. حالا اون دوباره ميخنده !

درست مثل اونوقتا...

هنوزم نميدونم چطور شد. امروز كه ديدمش يه جورايی عوض شده بود فكر كردم كه دانشگاه رفتنش بالاخره همه چيزو درست كرده ولی انگار يه دليل ديگه ای داره.

نميگه چی شده آدرس كوچه علی چپو هم خوب بلده!!

ولی چشاش...

چشاش كه هيچ وقت به من دروغ نميگن.

شايد لباش راستشو نگن ولی اون چشای سبز خوشكلش دوباره برق ميزنه منم خوشحالم خيلی خوشحال.

امروز گفت تو چرا شبيه مرده ها شدی چرا چشات اينطورين.

بعد با چشاش خنديد و ادای من در آورد :

چشات هيچوقت به من دروغ نميگن!

ای ما كه يه پری خانم بيشتر نداريم هر چی بگه باشه.

تازه حاضرم تمام مشقاشو بنويسم. فقط دوباره مثل اونوقتا نشه.

ولی خوب من يه چيزو خوب فهميدم كه اگه ده تا هفته هم فرصت داشتم بازم از دست من كار ساخته نبود.

چونكه گره كار به دست يكی ديگه باز ميشد.

من كه نميتونستم چشاشو بخندونم كه ولی انگار اون خوب ميتونست.

خوبه حداقل اين دنيای شيطون لجباز از يكی حساب ميبره. منو بگو كه چقدر التماسش كردم.

ازت ممنونم.خيلی خيلی ممنون كه دنيای ما رو مثل اولش كردی. به خدا ديگه طاقت ديدن نگاه ناراحتشو نداشتم.

ممنون، ممنون، بازم ممنون.. به خدا ديگه پر حرفی نميكنم! تو هم نگاهت رو از رو پنجره بردار داداشی. باشه؟

ببين انقدر خوشحالم كه ميخوام همين الان اسلامو به خطر بندازم ولی نميشه كه!

هر چی باشه من به اسلام و كلاس معارف ارادت خاصی دارم!

در هر حال بازم ممنون.

ولی ميدونی بهت حسوديم شد آخه انگار تو رو بيشتر از من دوست داره.

راستی برام دعا كن كه ايندفعه مثل اوندفعه نشه هنوز هيچی نشده دوباره دارم قاطی ميكنم. نميدونم.. واقعاً نميدونم. فقط برام دعا كن..

+ نوشته شده در  سه شنبه 20 بهمن1383ساعت 18:36  توسط شازده کوچولو  | 

دلتنگ چشمانت..

هنوزم چشاش همونجوريه شايد اندوه نگاهش يه خورده كمتر شده باشه ولی هنوز هست...

نميدونم. نميدونم. واقعا نميدونم بايد چيكار كنم.

دو هفته بيشتر وقت نداشتم كه يه هفتش تموم شد. نميدونم بايد چيكار كنم كه چشاش دوباره مثل سابق بخنده.

عزيزم عزيز نازم فدای چشای خوشكلت بشم آخه چيكار كنم كه چشات دوباره بخنده؟

در تمام لحظات با هم بودن آنزمان كه نگاهم در نگاهت گره ميخورد هر زمان كه به تو چشم ميدوختم  اندوه نگاهت در تمام وجودم رخنه ميكرد كاش ميتوانستم اندوه را از نگاهت بزدايم.

آخه من يه دنيا كه بيشتر ندارم كه.

گفتم نميتونی منو گول بزنی چشات به من دروغ نميگن.

اونوقت چشاتو بستی لبات ميخنديد ولی چشمات كه بسته بود!!

آخه من دلم ميخواد چشات بخنده مثل اونوقتا يادته ؟

كی مثل اونوقتا ميشی عزيزم ؟

دلم چشای خندونتو ميخواد خوب كاش همش دست من بود اونوقت ميتونستم دوباره نگاهتو بخندونم.

گفتم اگه دنيا رو بهم بدی ديگه هيچی نميخوام.

گفت مينويسم امضا ميكنم دنيا مال تو ! ولی من كه ميدونستم دنيا رو به من نميده.

تازه آرمانم فهميد.

پرسيدم دنيامو ديدی؟

گفت آره ديدمش ولی انگار تو دلش يه دنيا غم بود.

چيزی نگفتم ولی خوب من كه ميدونستم.

عزيزم كاش غم نگاهت دود ميشد و هوا ميرفت..

چقدر دلتنگ نگاه درخشانت هستم و چقدر نگران.. آخه كی چشات مثل قبلنا ميشه عزيزم؟

+ نوشته شده در  یکشنبه 18 بهمن1383ساعت 19:35  توسط شازده کوچولو  | 

شبی در گذر

ميخوايم امشب خودمون رو خالی كنيم.

خيلی وقته كه از كنار هم بودنمون گذشته،خيلی وقته..

در خود مانديم.. در خود باهم، كنار هم باهم و باز هم باهم شايد در كنار هم شايد با هم ولی جدا از هم...

امشب پيششم ولی...

نميدانم. نميدانم چرا اينگونه ام. چرا اينطور. چرا اينچنين.

واژه ها در ذهنم به هم ميپيچند. در هم فرو ميروند و بر هم ميلغزند.

در آشفتگی بی پايان ذهنم همچنان در خود ميچرخم. اصلا نميدانم. نميدانم. حتی نميدانم كه چه مينويسم

تنها صدای بر خورد انگشتانم بر شيشه سكوت قدم ميزنند....

مثلا قراره انرژی بدم يا شايد لبريز از انرژی باشم ولی تنها چيزی كه ندارم همينه.

از خودم بدم مياد يه آدم عصبيه ديوانه! خودمم نميدونم چمه. كاش ميدونستم. ببخشيد عزيزم. تو سرم نزن! من خودمم نميدونم اين جفنگيات از كجا اومدن.

ولی مگه قرار نيست امشب خودمون رو خالی كنيم؟

 

پاك آبروی آدم را می بره!! حالا درسته من يكی زدم تو سرت ( آروم زدم!!) ولی نباید كه..

در خود گم شدم و كلمات نيز كمكی به حال و روزم نمی كند.. حرفی برای گفتن نیست. حرفی كه بتواند فاصله ها را در هم شكند و كمكی باشد و مرهمی..

 

در  تهاجم واژه ها در خود فرو ميروم ولی واژه نيست كه راز درونم را افشا كند..

افسوس كه خود نيز نميدانم چرا اينگونه ام...

دنيا ديگه نمينويسه مثلا قرار بود پست مشترك بزاريم! نميدونم.. نميدونم.. كاش ميدونستم قراره چی پيش بياد...

كاش امشبم مثل گذشته ها بود..

+ نوشته شده در  سه شنبه 13 بهمن1383ساعت 20:56  توسط شازده کوچولو  | 

ادم فضایی یا حجت الاسلام؟

نمیدونم چرا هستم یعنی میدونم ولی..

الان پشت یکی از دستگاههای دانشگاه که دیگه داره به دستگاه اختصاصی من تبدیل میشه نشستم

 و دارم تایپ میکنم.

مثلا مرام گذاشتم اول صب اومدم دانشگاه که واسه دوستام انتخاب واحد کنم!.

خوب دیگه ما اینیم.

میخواستم سه شنبه برم خونه کارامو هم ردیف کردم.

وقتی زنگ زد گفتم میخوام برم!

گفت خوب بله شما که کاری نداری میتونی بری خوب.

ول صداش چیز دیگه ای میگفت.

پس من مهربون شدم وموندم.به خدا ولی بهم تیتاب نداده من خودم نخواستم تنهاش بزارم.

فقط دنیا الان از دستم شاکی شده اونم حسابی.

خوب من چیکار کنم.

دنیایی من میام لاهیجان از دلت در میارم دیگه خوب نانازم.

نمیدونم الان یه سر رفته بودم وبلاگ اقای اسد الله علی محمدی.

یه بیانیه هم اونجا صادر کردم.

و به این نکته پی بردم که چرا موقع دبیرستان معلم معارفمون به من مبگفت حجت الاسلام!

ولی به این نکته پی نبردم که چرا مدیر گروهمون به من میگه ادم فضایی!

و حالا ای شمایگان که مرا میشناسید من کدامیکم؟

مثل اینکه نمایشنامه دیشبی رو حرف زدن من اثر گذاشته!

راستی کسی از شما ارفه رو خونده؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه 7 بهمن1383ساعت 9:17  توسط شازده کوچولو  | 

من و ...؟

نمیدونم ولی خوبه که ادم در تمام مسائل همه چیزو با گروه خودش هماهنگ کنه!

وای نمیدونی نزدیک بود الکی تا اخر هفته به خاطر انتخاب واحد سمنان بمونم در صورتیکه انتخاب واحد ما از دیروز شروع شده بود!

ولی خوب خدا رو شکر به خیر گذشت ولی خوب نزدیک بود الکی اینجا بمونم تازه چند نفرو هم گمراه کردم که مجبور شدم واسه اونا هم انتخاب و احد کنم.

یکی از بچه ها گفت ورودیه ما باید چهارشنبه عصر انتخاب واحد کنه منم قبول کردم.

ولی تقصیر منم هست چون من اصلا به این موارد فکر نکرده بودم که:

۱- اون فنیه من هنر

۲- اون مکانیک میخونه من گرافیک!

البته خوب هردوش اخرش یه جوره ولی اینکه دلیل نمیشه میشه؟

خلاصه اینکه ما انتخاب واحدمان را انجام دادیم و بدینوسیله مدت زیادی وقت کسب کردیم.

اما خوب کلی از برنامه هام بهم خورد.

حالا شاید یه کاریش کردم.

راستی از دوستان مهترمی که در رابطه با پست قبلی به من تیتاب!

دادند کمال تشکر و امتنان را دارم.

با تشکر.

یه شازده کوچولوی عاشق!

راستی یه عالمه اتفاق تازه افتاده که حیف فرصت ندارم بنویسم.

ولی یه نظر کلی بهشون میندازم.

۱-من دیروز دانشکده هنر ومعماری تهران مرکز بازبینی داشتم که رفتم.

۲-دیروز تونستم محمد رو واسه اولین بار ببینم.

۳-جمعه با اکیپ شهمیرزاد بودیم.

۴-تحقیقمو ارائه کردم.

+ نوشته شده در  دوشنبه 5 بهمن1383ساعت 13:43  توسط شازده کوچولو  |