و دلم میخواهد که در اندوه خزان غرق شوم
و میان گلها.به نشانی در راه
باز سوی خاطره ها باز شوم.
و دلم میخواهد به سوی خاطره ها گم گردم.
تا به اندوه زمانی در راه دل من باز شود.
دل من میخواهد برم تا ته اوج
بروم تا افق روشن دلتنگیها
بروم تا به سر سلسله بی برگی
بروم تا ته موج
بروم تا زپس ثانیه ها
و دلم میخواهد که میان افق برتر شب غرق شوم
دل من میخواهد تا سر قله شب
به میان شبه خاطره ها گم گردم
دل من میخواهد تا ابد تا ته عمر
به میان شبه چشمانت گم گردم
دل من میخواهد...
+ نوشته شده در چهارشنبه 19 اسفند1383ساعت 11:29  توسط شازده کوچولو
|
حدود ساعت ۷ بود .
روز جمعه اونم تو سمنان!
خدا نسیب نکنه هیچکس حتی حاظر نیست از خونش بیرون بیاد.
حوصله هر دوتامون سر رفته بود.
گفتم مینا من میخوام برم نگاتیوامو چاپ کنم پایه ای بریم بیرون یه خورده هم خرید میکنیم.
مینا هم از خدا خواسته!
دوتایی لباس پوشیدیم.عکاسی که بسته بود روز جمه اونم تو سمنان!
رفتیم خرید داشتیم از خیابون رد میشدیم که یدفعه!
نمیدونم اصلا چی شد اول نور چراغای یه ماشین که باسرعت به سمتم میومد و...
یه دفعه رفتم هوا خوردم زمین .
اولش گیج بودم خواستم بلندشم که پام تیر کشید همه دور وبرم جمع شده بودن.
مینا هم ترسیده بود مرتب میگفت چیزیت که نشده؟
منم یه دفعه فردین بازیم گل کرد خواستم مینا ناراحت نباشه. وسایلارو جمع کردم گفتم مینا بریم خونه!
هرچی هم که اسرار کرد بریم بیمارستان من قبول نکردم.
نمیدونم بابا ولش کن .و الان برام چیزی نمونده جز یک پادرد بد.
البته امروز یه دفعه دردش زیاد شد شاید عصر برم درمانگاه.
نمیدونم ولی فقط تو کف کار ماشینی موندم که با سرعت از عمد به من کوبید
و حتی حاظر نشد از سرعتش کم کنه چه برسه که وایسته!
نمیدونم ولی اگه خودمو کنار نکشیده بودم الان دیگه هیچ شازده کوچولوی عاشقی نبود که این چیزا
رو تایپ کنه...
+ نوشته شده در سه شنبه 18 اسفند1383ساعت 8:12  توسط شازده کوچولو
|
درهجوم سهمگین ترین لحظه های عمرم.
در خلسه ای بی پایان.
در هجوم لحظه هایی ناب که گویی شاید پایانی ندارد.
به خود میاندیشم به خود به او به این لحظه به این مکان.
نمیدانم نمیدانم.
در خود گم گشته ام و وجود بیالایشم در خود فرو رفته.
هرگز اینگونه نبودم هرگز
نمیدانم نمیدانم که چه پیش خواهد امد.
نمیدانم...
از خودم بگذریم.
امروز یه مطلب تو روزنامه خوندم که اعصابمو حسابی ریخت به هم البته روزنامه مال دیروز بود.
اخه ما از نظر اطلاع رسانی در مکان بالایی قرار داریم.
تلویزیون که نداریم .
رادیو تعطیله و روزنامه ها هم که یه روز بعد میرسه.خوشبه حال ما مگه نه؟
حالا بریم سر متن روزنامه .
نوشته بود مجلس لایحه دو فوریتی در خواست اضطراری دولت رو برای جبران خسارات ناشی از برف گیلان و زلزله زرند کرمان رو رد کرد
البته تقاضای دو فوریتی اون تصویب شد ولی...
نمیدونم.نمیگم که من گیلانیم .من اینو میگم که من اونجا بودم وبه چشم دیدم.
نمیخوام وارد سیاست بشم ولی..
گاهی ادم خودش میمونه.
+ نوشته شده در چهارشنبه 12 اسفند1383ساعت 11:3  توسط شازده کوچولو
|
بابا ای ول دوستان.
میشه خواهش کنم یکی نوشته قبلیه منو هم بخونه؟
اخه من نوشتم دیگه.
احساس سر خوردگی یدا کردم.اخه گناه دارم دیگه.


+ نوشته شده در دوشنبه 10 اسفند1383ساعت 13:19  توسط شازده کوچولو
|
در فراسوی نا خود اگاه وجودم هنوز هم ترسی فرو خفته جریان دارد.
نمیدانم نمیدانم نمیدانم نمیدانم که با ان چه کنم.
هنوز هم گهگاه قلبم را میفشارد و سایه های شک و تردید بر وجودم سایه می افکند.
و من...
و من همچنان با خود میجنگم.
با او میجنگم.
نمیدانم نمیدانم ولی سایه های ترس تمام وجودم را در خود گرفته است.
+ نوشته شده در یکشنبه 9 اسفند1383ساعت 10:28  توسط شازده کوچولو
|
سلام به همه ی دوستان عزیز خودم.
نمیدونم از کجا شروع کنم.ولی خوب بالاخره از یه جایی باید شروع کرد!
امروز بعد از یه هفته من به دانشگاه گام نهادم و اکنون در دانشگاه بسر میبرم!
و اکنون اهم اخبار البته به صورت خلاصه:
۱- امروز صب گوشیم از کار افتاد!
حالا من ماندم و یک گوشیه خراب خدا کنه که بتونم یه کاریش بکنم
البته امروز که از ۸ صب تا ۸ شب کلاس دارم.ببینم بعدش میتونم یه موبایل فروشی پیدا کنم یا نه.
۲-من در طی این هفته به مدت سه روز در کلاس های فشرده ی نمایش که برای اولین بار با حظور ۱۰ استان در سمنان تشکیل میشد شرکت نمودم.
۳-و اینکه من هنوز زنده هستم.
یه چیز جالب امروز اومدم دانشگاه بچه ها برگشتن به من میگن خوش گذشت رفتی خونه!
بابا من که جایی نرفته بودم که!
در هر حال از تمام دوستان عزیز که نتونستم بهشون سر بزنم معذرت میخوام.
+ نوشته شده در یکشنبه 9 اسفند1383ساعت 8:9  توسط شازده کوچولو
|
نمیدونم باید از کجا شروع کنم ولی خوب خودمم یه جورایی تو کار خودم موندم.
بابا من دیگه یه جورایی همه چی رو ترکوندم.
یعنی یه جورایی در طول دو هفته همش دو سه روز سر کلاسا حاظر شدم و بقیه رو هم پیچوندم.
به من میگن دانشجوی درسخون.
حالا یه کاری میکردم خوب بود همش خونه بودم.
از فردا هم که باید سر کلاسای فشرده حاظر باشم. یعنی دانشگاه بی دانشگاه.
خوب دیگه ما اینیم دیگه!
سعی میکنم دیگه وقتی حال ندارم چیزی ننویسم که موجبات نگرانی کسی رو فراهم نکنم اگه وقط کردم دوباره اپ میکنم.
+ نوشته شده در سه شنبه 4 اسفند1383ساعت 13:52  توسط شازده کوچولو
|