ممنون
نميدونم چطور بگم ولی همه چيز درست شد. حالا اون دوباره ميخنده !
درست مثل اونوقتا...
هنوزم نميدونم چطور شد. امروز كه ديدمش يه جورايی عوض شده بود فكر كردم كه دانشگاه رفتنش بالاخره همه چيزو درست كرده ولی انگار يه دليل ديگه ای داره.
نميگه چی شده آدرس كوچه علی چپو هم خوب بلده!!
ولی چشاش...
چشاش كه هيچ وقت به من دروغ نميگن.
شايد لباش راستشو نگن ولی اون چشای سبز خوشكلش دوباره برق ميزنه منم خوشحالم خيلی خوشحال.
امروز گفت تو چرا شبيه مرده ها شدی چرا چشات اينطورين.
بعد با چشاش خنديد و ادای من در آورد :
چشات هيچوقت به من دروغ نميگن!
ای ما كه يه پری خانم بيشتر نداريم هر چی بگه باشه.
تازه حاضرم تمام مشقاشو بنويسم. فقط دوباره مثل اونوقتا نشه.
ولی خوب من يه چيزو خوب فهميدم كه اگه ده تا هفته هم فرصت داشتم بازم از دست من كار ساخته نبود.
چونكه گره كار به دست يكی ديگه باز ميشد.
من كه نميتونستم چشاشو بخندونم كه ولی انگار اون خوب ميتونست.
خوبه حداقل اين دنيای شيطون لجباز از يكی حساب ميبره. منو بگو كه چقدر التماسش كردم.
ازت ممنونم.خيلی خيلی ممنون كه دنيای ما رو مثل اولش كردی. به خدا ديگه طاقت ديدن نگاه ناراحتشو نداشتم.
ممنون، ممنون، بازم ممنون.. به خدا ديگه پر حرفی نميكنم! تو هم نگاهت رو از رو پنجره بردار داداشی. باشه؟
ببين انقدر خوشحالم كه ميخوام همين الان اسلامو به خطر بندازم ولی نميشه كه!
هر چی باشه من به اسلام و كلاس معارف ارادت خاصی دارم!
در هر حال بازم ممنون.
ولی ميدونی بهت حسوديم شد آخه انگار تو رو بيشتر از من دوست داره.
راستی برام دعا كن كه ايندفعه مثل اوندفعه نشه هنوز هيچی نشده دوباره دارم قاطی ميكنم. نميدونم.. واقعاً نميدونم. فقط برام دعا كن..
