شبی در گذر
ميخوايم امشب خودمون رو خالی كنيم.
خيلی وقته كه از كنار هم بودنمون گذشته،خيلی وقته..
در خود مانديم.. در خود باهم، كنار هم باهم و باز هم باهم شايد در كنار هم شايد با هم ولی جدا از هم...
امشب پيششم ولی...
نميدانم. نميدانم چرا اينگونه ام. چرا اينطور. چرا اينچنين.
واژه ها در ذهنم به هم ميپيچند. در هم فرو ميروند و بر هم ميلغزند.
در آشفتگی بی پايان ذهنم همچنان در خود ميچرخم. اصلا نميدانم. نميدانم. حتی نميدانم كه چه مينويسم
تنها صدای بر خورد انگشتانم بر شيشه سكوت قدم ميزنند....
مثلا قراره انرژی بدم يا شايد لبريز از انرژی باشم ولی تنها چيزی كه ندارم همينه.
از خودم بدم مياد يه آدم عصبيه ديوانه! خودمم نميدونم چمه. كاش ميدونستم. ببخشيد عزيزم. تو سرم نزن! من خودمم نميدونم اين جفنگيات از كجا اومدن.
ولی مگه قرار نيست امشب خودمون رو خالی كنيم؟
در تهاجم واژه ها در خود فرو ميروم ولی واژه نيست كه راز درونم را افشا كند..
افسوس كه خود نيز نميدانم چرا اينگونه ام...
دنيا ديگه نمينويسه مثلا قرار بود پست مشترك بزاريم! نميدونم.. نميدونم.. كاش ميدونستم قراره چی پيش بياد...
كاش امشبم مثل گذشته ها بود..
